×

تابلوی اعلانات

امروز سه شنبه 16 شهریور 1389 - ساعت 01:22

صفحه نخست | درباره ما | آرشیو خبرها | تلخند | گفتگو | گوناگون | ادبیات | مطالب ارسالی | چهره | معرفی کتاب | گالری تصویر | تماس با ما | چت روم

ای خداوند! به علمای ما مسئولیت ، به عوام ما علم ، به مومنان ما روشنایی ، به روشنفکران ما ایمان ، به متعصبین ما فهم ، به فهمیدگان ما تعصب ، به زنان ما شعور ، به مردان ما شرف ، به پیران ما آگاهی ، به جوانان ما اصالت ، به اساتید ما عقیده، به دانشجویان ما نیز عقیده ، به خفتگان ما بیداری ، به دینداران ما دین ، به نویسندگان ما تعهد ، به هنرمندان ما درد ، به شاعران ما شعور ، به محققان ما هدف ، به نومیدان ما امید ، به ضعیفان ما نیرو ، به محافظه کاران ما گستاخی ، به نشستگان ما قیام ، به راکدان ما تکان ، به مردگان ما حیات ، به کوران ما نگاه ، به خاموشان ما فریاد ، به مسلمانان ما قرآن، به فرقه های ما وحدت ، به حسودان ما شفا ، به خودبینان ما انصاف ، به فحاشان ما ادب ، به مجاهدان ما صبر ، به مردم ما خودآگاهی ، به همه ملت ما همت، تصمیم ، استعداد فداکاری، شایستگی نجات و عزت ببخش . (دکتر علی شریعتی)

چهره

 


[ بیشتر ]

گفتگو

آقای کوروش قادری آقای کوروش قادری

گفتگوی روژان نیوز با یکی از اعضای شورای شهر

[ آرشیو ]

قرعه کشی ماهیانه

آمار سایت

کاربران آنلاین: 5

بازدید های امروز: 15

بازدید های دیروز: 376

کل بازدید ها: 37,509

کل صفحات بازدید شده: 569,935

سخن بزرگان

انسان ها به طور كلي، چيزي جز كودكان بزرگ نيستند .ناپلئون بناپارت

داستانک

ارسال شده در یکشنبه 16 خرداد 1389 - 17:50

فرستنده: آوانگارد

پست الکترونیکی (ایمیل) فرستنده: alber.kamoo1985@yahoo.com

وب سایت فرستنده: ندارد

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه براییرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسیده خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه مک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت  پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کاٿی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم

ادامه دارد...

نظرات با نام کاربری نچندان پسندیده و حاوی الفاظ سبک یا هرگونه توهین، افترا، کنایه یا تحقیر نسبت به دیگران تایید نمی ‏شوند

"تحليلگر" نوشته است:

جمعه 21 خرداد 1389 - 16:43

سلام مطلبتون جالب بود تم فلسفي- روانشناختي داشت نميدونم رو مطلب به اين قشنگي چرا كسي نظرش رو ننوشته ولي تو قسمتهاي ديگه رو سر و كول هم ميپرن؟ مطالب ديگتم خوندم قشنگ بودن آفرين به نظر مياد يه ديد فلسفي عميق به زندگي دور و برت داري يه ديد تحليلگرايانه، موفق باشي و سربلند.

"آزاده بهروزی" نوشته است:

دوشنبه 31 خرداد 1389 - 23:00

سلام من یک داستان نویس خوزستانی هستم سوژه داستان خوب بود اما داستان نباید نصیحت بکنه مخاطبشو و یا درگیر استدلالات فلسفی و مستند بشه داستان باید داستان باششه بگذارید برداشت را خواننده بکنه موفق باشدotaghakekaghazi.blogfa.com به وبلاگ من سر بزنید

"پنجره" نوشته است:

شنبه 5 تیر 1389 - 00:53

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد \\\\\"عزيزم، شام چي داريم؟\\\\\" جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: \\\\\" عزيزم شام چي داريم؟\\\\\" و همسرش گفت:\\\\\"مگه کري؟! براي چهارمين بار ميگم؛ خوراک مرغ!!\\\\\"
حقيقت به همين سادگي و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم، در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد ....

"خودش میدونه" نوشته است:

شنبه 5 تیر 1389 - 12:08

گاهی باید به نشانه های کائنات ایمان داشت ایمان داشت که ان لحظه کائنات به فکر توست
\"روزی تیم کوهنوردی ورزیده ای عازم صعود به کوهی از پیش تعیین شده میشوند آنان با تمام امکانات لازم و البته مطلع از شرایط جوی راهی میشوند، مسیر اول را با لذت طی میکنند .در کمپ اول تصمیم میگیرند حال که هوا مساعد و امکان گم شدن کم ، بهتراست به 2گروه تقسیم شوند بااین تصمیم به ادامه ی صعود میپردازند،گروه اول به مسیری و گروه دوم مسیری دیگر ،بلاخره با تاریکی شب مواجه میشوند و مجبورند اطراق کنند ،پاسی از شب که میگذرد اعضای گروه متوجه افت دمامیشوند یکی از انان که به دنبال پیدا کردن محل مناسبی از گروه جدا میشود درگیر طوفان ناگهانی میشود ودر این جستجو است که از کوه به پایین سقوط میکند خوشبختانه به وسیله طنابی که همراه داشت میان زمین و اسمان معلق میماند و صدمه ی جدای نمیبیند،او که از این وضعیت ناجور مضطرب است برای اولین بار یاد نوشته هایی که قبلا خوانده بود می افتد((هر گاه از ته دل از کائنات چیزی بخواهی ،اوجوابت را خواهد داد فقط باید هوشیار باشی )) از ته دل از کائنات راه نجات میخواهد \"به ناگاه ندایی میشنود :طناب را پاره کن :پاره کن ...اما او از این جواب کائنات خنده اش میگیر :مگر ممکن است ،با این کار من فقط سند مرگ خود را امضا کرده ام /برای چندمین بار باز همین پیام را میشنود اما او بی توجه ... / فردا دوستانش در سپیده دمان صبح هنگامی اورا پیدا میکنند که دوستشان در حالی که نیم متربیشتر از زمین فاصله نداشته میان زمین و اسمان از سرما منجمد شده این در حالی بود که درست 2 متر ان طرفتر غاری کوچک نیزبرای پناه او وجودداشت.مابایدازاین نوشته ها درس بگیریم و به پیغا مهایی که خدا به طرق مختلف به ما میرساند ایمان داشته باشیم، راز بقا هم در این است...

"آوانگارد" نوشته است:

پنجشنبه 10 تیر 1389 - 10:39

از خوندن مطالب پنجره و خودش ميدونه،لذت بردم.
عالي بود

"tavgah" نوشته است:

چهارشنبه 13 مرداد 1389 - 13:42

روزنه هاي زندگي
روزي ، گرگي در دامنه کوه متوجه يک غار شد که حيوانات مختلف از آن عبور مي کنند. گرگ بسيار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غار کمين کند، مي تواند حيوانات مختلف را صيد کند. بدين سبب، در مقابل خروجي غار کمين کرد تا حيوانات را شکار کند.
روز اول، يک گوسفند آمد. گرگ به دنبال گوسفند رفت. اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گريزي پيدا کرد و از معرکه گريخت. گرگ بسيار دستپاچه و عصباني شد و سوراخ را بست. گرگ گمان مي کرد که ديگر شکست نخواهد خورد.
روز دوم، يک خرگوش آمد. گرگ با تمام نيرو به دنبال خرگوش دويد اما خرگوش از سوراخ کوچک تري در کنار سوراخ قبلي فرار کرد. گرگ سوراخ هاي ديگر را بست و گفت که ديگر حيوانات نمي توانند از چنگ من بگريزند.
روز سوم، يک سنجاب کوچک آمد. گرگ بسيار تلاش کرد تا سنجاب را صيد کند. اما سرانجام سنجاب نيز از يک سوراخ بسيار کوچک فرار کرد. گرگ بسيار عصباني شد و کليه سوراخ هاي غار را مسدود کرد. گرگ از تدبير خود بسيار راضي بود.
اما روز چهارم، يک ببر آمد. گرگ که بسيار ترسيده بود بلافاصله به سوي غار پا به فرار گذاشت. ببر گرگ را تعقيب کرد. گرگ در داخل غار به هر سويي مي دويد اما راهي براي فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد.
هيچ گاه روزنه هاي كوچك زندگيتمان را به طمع آينده نبنديم.


ارسال نظر

[ ارسال مطلب | بازگشت به فهرست مطالب | بازگشت به صفحه نخست ]


 
 
 تصاویر خود را برای روژان نیوز ارسال کنید
 
جستجوگر اختصاصی و بهینه شده روژان نیوز
 
 


 

 


 

پیام های کوتاه شما

آخرین پیام ها:

"تجربه" نوشته است: مشکلاتمونو بگیم؟باشه بزرگترین مشکل الان معیارهای جامعه است که باید عوض بشه و همین طور هنجارها

[ دوشنبه 15 شهریور 1389 - 21:35 ]

"ابراهیم" نوشته است: از آنچه نتوان سخن گفت، بايد در موردش سكوت كرد\"

[ دوشنبه 15 شهریور 1389 - 11:54 ]

"яflĜђℓ ĩαΠћашї" نوشته است: ase dg cheghadr sher ye kami az dardeton begin

[ دوشنبه 15 شهریور 1389 - 11:20 ]

"ابراهیم" نوشته است: ما لحظات راگذراندیم تابه خوشبختی برسیم اما افسوس! همان لحظات خوشبختی مابود

[ شنبه 13 شهریور 1389 - 12:43 ]

"همشهری" نوشته است: دیدن لبخند آنهایی که زجر می کشند، از اشکهایشان دردناکتر است...

[ شنبه 13 شهریور 1389 - 09:10 ]

"ممیز" نوشته است: دور گردون گر دوروزی بر مراد ما نرفت /دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور

[ جمعه 12 شهریور 1389 - 18:41 ]

"اشرف محمدی" نوشته است: بهترین اشخصا کسانی هستند که اگر از آنها تعریف کردید، خجل میشوند و اگر بد گفتید سکوت کنند. جبران خلیل جبران

[ جمعه 12 شهریور 1389 - 18:14 ]

"ممیز" نوشته است: خوبه یاد بگیریم همه جا اخلاق داشته باشیم .که فلسفه خلقت همون اخلاقه

[ چهارشنبه 10 شهریور 1389 - 18:43 ]

"هيوا" نوشته است: آونگارد چهرشنبه ساعت 10 شب

[ سه شنبه 9 شهریور 1389 - 16:24 ]

"شرمنده" نوشته است: المیرا و اونگارد عزیز جدا\" از هردوی شما عذر خواهی میکنم کارم اشتباه بزرگی بود از رویتان شرمنده ام خواهش میکنم من را ببخشید

[ سه شنبه 9 شهریور 1389 - 07:59 ]

ارسال پیام:

خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه و دریافت آخرین اخبار سایت، ایمیل (پست الکترونیکی) خود را در کادر زیر وارد نمایید:

صفحه نخست | درباره ما | آرشیو خبرها | تلخند | گفتگو | گوناگون | ادبیات | مطالب ارسالی | چهره | معرفی کتاب | گالری تصویر | تماس با ما | چت روم | بخش مدیریت

Copyright© 2010, All Rights Reserved.